الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
307
إحياء علوم الدين ( فارسى )
بود . و مرگ و بعث مانند خواب و بيدارى است . پس چنان كه بنده نخسبد مگر بر چيزى كه بر او غالب باشد در بيدارى او ، و بيدار نشود مگر بر چيزى كه در خواب بر آن بود ، پس همچنان نميرد مگر بر چيزى كه بر آن زيست ، و برانگيخته نشود مگر بر چيزى كه بر آن مرد . و به قطع و يقين بدان كه مرگ و بعث دو حالت است از احوال تو ، چنان كه خواب و بيدارى دو حالت است از احوال تو . و بدين بگرو ، گرويدنى به اعتقاد دل ، اگر اهل مشاهدهء آن نهاى به عين يقين و نور بصيرت . و انفاس و لحظات خود را مراقبت كن ، و بپرهيز از آن كه طرفة العيني از خداى غافل شوى ، چه آن گاه كه اين همه بكنى در خطرى عظيم باشى ، پس حال ناكردن چگونه باشد ! چه همهء مردمان هلاك شدگاناند مگر عالمان ، و همهء عالمان هلاك شدگاناند مگر عمل كنندگان ، و همهء عمل كنندگان هلاك شدگاناند مگر مخلصان ، و مخلصان بر خطر عظيماند . و بدان كه آن تو را ميسر نشود تا از دنيا به قدر ضرورت قناعت نكنى . و ضرورت تونان و جامه و خانه است ، و باقى همه فضول است . و ضرورت از طعام آن است كه پشت تو را قايم دارد و سد رمق تو باشد ، پس بايد كه خوردن تو خوردن مضطرى باشد كه آن را كراهيت دارد . و در آن رغبت بيش از آن نكنى كه در قضاى حاجت ، چه ميان آن كه طعام در شكم فرستى و ميان آن كه بيرون آرى فرقى نيست ، چه هر دو در آفرينش ضرورتاند . و چنان كه قضاى حاجت از همت تو نباشد كه دل [ 232 ] تو بدان مشغول شود ، نبايد كه خوردن طعام از همت تو باشد . و بدان كه اگر همّت آن باشد كه در شكمت رود ، قيمت تو آن باشد كه از شكمت بيرون آيد . و چون قصد تو از طعام نباشد مگر قوّت گرفتن بر عبادت خداى ، چون قصد تو از قضاى حاجت ، پس علامت آن در سه كار از خوردنى تو پيدا آيد : وقت ، و قدر ، و جنس . اما وقت اقلش آن است كه در شبانه روزى يك بار بسنده كنى ، پس به روزه مواظبت نمايى . و اما قدر آن است كه بر ثلث شكم نيفزايى . و اما جنس آن است كه طعامهاى لذيذ نطلبى ، بلكه بدانچه اتفاق افتد قناعت كنى . پس اگر بدين سه قادر شوى و مؤنت شهوتهاى لذيذ از تو ساقط گردد ، پس از آن ترك شبهتها توانى . و ممكن باشد كه جز حلال نخورى ، چه حلال عزيز « 171 » است و شهوتها را بس نكند . و اما لباس تو ، بايد كه غرض تو از آن دفع سرما و گرما بود و پوشيدن عورت . و هر چه سرما از سر تو دفع كند ، اگر چه كلاهى باشد كه به دانگى يا بى ، طلبيدن غير آن فضول باشد از تو ، كه روزگار تو ضايع كند ، و براى تحصيل آن شغلى و رنجى دايم لازم تو گرداند ، گاهى به كسب و گاهى به
--> ( 171 ) عزيز ، كم ، نادر .